جعفر شهرى باف

402

طهران قديم ( فارسى )

البسهء خونى مشاهده مىكند و بطورى كه مطلع نشود تعقيبش كرده تحويل آژانش مىدهد كه بيچاره سيد تا جريان به نام او تمام نشود زندانى شده و واقعه به اسم پليس تمام مىشود ! جنايات اصغر قاتل نيز كه تماما مشابه هم و بر روى پسران نورسيده انجام مىگرفت چنان خوف و وحشتى در خانواده‌ها بوجود آورده بود كه كمتر كسى فرزند بر و رو دار خود را تنها روانهء مدرسه يا خريد مىنمود و اگر عمل محمود قاتل نفرت عموم را برانگيخته بود جنايات اصغر سلب امنيت كرده بود ؛ چه هنوز غوغاى قتلى از او خاموش نشده جنايتى ديگر رخ نموده بود و هنوز هويت جسدى كه غالبا پوست صورتهايشان را نيز مىكند روشن نگرديده جنازهء ديگر بدست آمده بود . اما نكتهء قابل ذكر دربارهء او آنكه اولا در كمال خونسردى به پاى دار آمد و خود از چهارپايه بالا رفت و طناب دار را بوسيده به گردن انداخت و ديگر فلسفهء او در امر جنايت بود كه چون انگيزه‌اش سؤال مىشود ، مىگويد : تا روى آنها كم شود و با آنجا نرسند كه وكيل و وزير بشوند و من و امثال مرا اسير و عبير بكنند ! و تا آنجا خون سردى و تسلط بر خود داشت كه در پاى دار هم وقتى پسرى به او خنديده زبان برايش بيرون مىآورد ، اهليل خود را حواله‌اش داده مىگويد : حيف كه آزاد نيستم و گر نه مىديدى كه چگونه روده‌هايت را دور فلانم پيچيده رويت را كم مىكردم ! در ارتباط با اصغر قاتل بايد بگويم در روزگار نگارنده دو تن متضاد الاحوال از بروجرد به ظهور رسيد : يكى اصغر قاتل جانىاى در نهايت قساوت و شقاوت كه افعال و جناياتش رعشه بر اندام مىافكند و ديگرى مخالف او رقاصهء آوازه‌خوان و مجلس‌آرائى بنام مهوش كه در نمك و ملاحت يكه‌تاز ميدان دلبرى بود كه زن و مرد را شيفتهء اطوار و حركات خود ساخته ، با حضورش خلوت‌ترين كاباره‌ها را از شلوغترين و بىارزشترين فيلم‌ها را از پرفروش‌ترين مينمود و در آن حد شهرت و آوازه كه به مرگش كه در جوانى و در اثر تصادف اتومبيل كشته شد اكثر مردم و زيادترشان از اهالى جنوب شهر به عزا نشسته در تشييعش صدها هزار تن به شركت بيامدند !